نظر علي الطالقاني
535
كاشف الأسرار ( فارسى )
محتاج محتاجا و انّى يرغب معدوم الى معدوم 137 و اين مطلب را نيز همه فهميدهاند و لكن معنى غنا و بىنيازى را نفهميدهاند . و دانستى غنى كسى است كه بتواند از كتم عدم به وجود آورد و هر چه اراده كند كه بشو ، بشود . لهذا حكيم على الاطلاق تو را و ساير مردم را امر نكرده مگر به اطاعت و خدمت كسانى كه غنى و بىنيازند و به هر چه بگويند بشو ، بشود و بتوانند تو را بىنياز و مستغنى كنند و بىنياز نيست احدى مگر خدا ، و پيغمبر و اوصياى او صلوات اللّه عليهم اجمعين كه باذن اللّه بىنيازند . و ايضا دانستى كه عبوديّت و بندگى هر كسى لازمهاش اين است كه آن كس به قدر خدمت او ، او را جزا و مزد و منصب و خلعت بدهد و نوازش نمايد و اگر خدمت را به انتها مرساند او نيز بايد خلعت و منصب را به انتها رساند و ظاهر است كه منتهاى منصب ، مقام اختيارى و وزارت است ، كه هر كارى كه از آقا بر آيد به اذن آقا از نوكر نيز بر آيد . پس بديهى شد كه مراد از حديث معروف العبوديّة جوهرة كنهها الرّبوبيّة 138 بيان حكم تكوينى و لازمهء ذات عبوديّت است نه حكم تكليفى و شرعى . بندگى و خدمت چيزى است كه چون به نهايت رسد لازمهء او اين است كه بنده و نوكر و خادم به مقام مولا و آقا و مخدوم خود مىرسد قهرا . پس حق تعالى تو را امر به خدمت و اطاعت خود نموده تا تو را مثل خود بىنياز گرداند و تا بىنياز نشوى باذن اللّه و محتاج باشى ، در عذابى و خدمت تو فائدهاى نبخشيده و مزدى و خلعتى و منصب كاملى به تو نداده ، زيرا كه باز مثل روز اوّل محتاجى . و چون بهشت پاك سرشت مزد تو و جزاى تو و خلعت و منصب تو است پس بالبديهه بايد باذن اللّه در آنجا بىنياز باشى و هر چه بخواهى و اراده كنى به محض اراده موجود شود و صفت خلّاقيّت پيدا نمائى و اين است معنى و فيها ما تشتهيه الانفس و تلذّ الاعين 139 و معنى لهم ما يشاءون فيها و لدينا مزيد 140 و اگر در آيات و اخبار كه در باب بهشت وارد شده فى الجمله سير نمائى دلالت ايشان را بر مطلب ما واضح و آشكار ببينى و قدرى از آنها را در باب بهشت ذكر كردهايم ، رجوع كن . با آن كه شخص نكتهدان را همين برهان عقلى كه ذكر كرديم كفايت مىكند . پس بفهم كه غرض از تكوين و تكليف تو چيست و كه را بايد خدمت نمائى و آقاى خود بدانى . اشاره در بيان خواجگى و كوچكنوازى و آقائى كردن